تبلیغات اینترنتیclose
صدای ابی پرواز

زنگ نقاشی

مجبورم خطی بکشم

برای افق

خوش به حال خواهر کوچکم

در نقاشی های کودکانه اش

هیچ گاه زمین را از اسمان جدا نمی کند



موضوعات مرتبط: [sc:Category_Name][sc:Category_Posts]

تاريخ : چهارشنبه 29 شهريور 1391 | 0:23 | نویسنده : رامیلا | 2 دیدگاه

اخم می کنم

تا ببینی جدی شدم.

چرا اینگونه سراغم می آیی؟

من به تمنای گریه ات نیست،

که تا سال ها،

تا قرن ها،

تا پایان تلخی،

زیر این خاک سرد،

قصد خفتن کرده ام.

معرفتی مانده اگر

یا سر سوزن قلقلکی از بهار گذشته،

برای من،

لبخند بزن ،لبخند  



موضوعات مرتبط: [sc:Category_Name][sc:Category_Posts]

تاريخ : دوشنبه 20 شهريور 1391 | 11:48 | نویسنده : رامیلا | 0 دیدگاه

 رد شد شبیه‌ رهگذری‌ باد، از درخت‌

آرام‌ سیبِ کوچکی‌ افتاد از درخت‌

افتاد پیشِ پای‌ تو، با اشتیاق‌ گفت:

ای‌ روستای‌ شعر تو آباد از درخت،

امسال‌ عشق‌ سهم‌ مرا داد از بهار

آیا بهار سهم‌ ترا داد، از درخت؟

امشب‌ دلم‌ شبیه‌ همان‌ سیب‌ تازه‌ است‌

سیبی‌ که‌ چید حضرت‌ فرهاد از درخت‌

کی‌ می‌شود که‌ سیب‌ غریبِ نگاه‌ من‌

با دستِ گرم‌ تو شود آزاد از درخت‌

چشمان‌ مهربان‌ تو پرباد از بهار

همواره‌ رهگذار تو پرباد از درخت‌

امروز آمدی‌ که‌ خداحافظی‌ کنی‌

آرام‌ سیب‌ کوچکی‌ افتاد از درخت!

 



موضوعات مرتبط: [sc:Category_Name][sc:Category_Posts]

تاريخ : يکشنبه 19 شهريور 1391 | 10:07 | نویسنده : رامیلا | 0 دیدگاه

....
يك...
دو....
سه....
چندين و چند
...هر چقدر مي شمارم خوابم نمي برد
من اين ستاره هاي خيالي را
كه از سقف اتاقم
تا بينهايت خاطرات تو جاري است
....
يادش بخير
وقتي بودي
نيازي به شمردن ستاره ها نبود
اصلا يادم نيست
ستاره اي بود يا نبود
هر چه بود شيرين بود
حتي بي خوابي بدون شمردن ستاره ها.

ی. موسوی



موضوعات مرتبط: [sc:Category_Name][sc:Category_Posts]

تاريخ : چهارشنبه 15 شهريور 1391 | 14:47 | نویسنده : رامیلا | 1 دیدگاه

منم که تا تو نخوابی نمی‌برد خوابم

 

تو درد عشق ندانی، بخواب آسوده

ز ریشه کندن این دل تبر نمی‌خواهد

به یک اشاره می‌افتد درخت فرسوده

 



موضوعات مرتبط: [sc:Category_Name][sc:Category_Posts]

تاريخ : چهارشنبه 15 شهريور 1391 | 14:45 | نویسنده : رامیلا | 0 دیدگاه

از عشق مکن شکوه که جای گله ای نیست

بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست

 

من سوخته ام در تب ، آنقدر که امروز

بین من و خورشید دگر فاصله ای نیست

 

غمدیده ترین عابر این خاک منم من

جز بارش خون چشم مرا مشغله ای نیست

 

در خانه ام آواز سکوت است ، خدایا

مانند کویری که در آن قافله ای نیست

 

می خواستم از درد بگوییم ولی افسوس

در دسترس هیچکسی حوصله ای نیست

 

شرمنده ام از روی شما بد غزلی شد

هرچند از این ذهن پریشان گله ای نیست

 

 



موضوعات مرتبط: [sc:Category_Name][sc:Category_Posts]

تاريخ : پنجشنبه 2 شهريور 1391 | 16:18 | نویسنده : رامیلا | 0 دیدگاه

خالی تر از سکوتم ، از نا سروده سرشار

حالا چه مانده از من ؟... یک مشت شعر بیمار

انبوهی از ترانه ، با یاد صبح روشن

اما... امید باطل... شب دائمی ست انگار

با تار و پود این شب باید غزل ببافم

وقتی که شکل خورشید ، نقشی ست روی دیوار

دیگر مجال گریه از درد عاشقی نیست

بار ترانه ها را از دوش عشق بردار

بوی لجن گرفته انبوه خاطراتم

دیروز: رنگ وحشت ، فردا: دوباره تکرار

وقتی به جرم پرواز باید قفس نشین شد

پرواز را پرنده ! دیگر به ذهن مسپار

شاید از ابتدا هم تقدیر من سفر بود

کوچی بدون مقصد از سرزمین پندار

از پوچ پوچ رویا ، تا پیچ پیچ کابوس

از شوق زنده بودن... تا خنده ای سرِ دار



موضوعات مرتبط: [sc:Category_Name][sc:Category_Posts]

تاريخ : پنجشنبه 2 شهريور 1391 | 16:11 | نویسنده : رامیلا | 0 دیدگاه

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام

از زندگی از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

 امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام

 دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم

آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام

بیزارم از خموشی تقویم روی میز

وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید

 از حال من مپرس که بسیار خسته ام...



موضوعات مرتبط: [sc:Category_Name][sc:Category_Posts]

تاريخ : شنبه 31 تير 1391 | 10:21 | نویسنده : رامیلا | 0 دیدگاه

دل خوشم با غزلی تازه همینم کافی ست

تو مرا باز رساندی به یقینم کافی ست

قانعم،بیشتر از این چه بخواهم از تو

گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست

گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست

آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن

من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست

من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه

برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز

که همین شوق مرا، خوب ترینم! کافی ست ...



موضوعات مرتبط: [sc:Category_Name][sc:Category_Posts]

تاريخ : دوشنبه 26 تير 1391 | 7:00 | نویسنده : رامیلا | 0 دیدگاه

اما تو بگو «دوستي» ما به چه قيمت؟


امروز به اين قيمت، فردا به چه قيمت؟


ای خیره به دلتنگی محبوس در این تنگ

این حسرت دریاست تماشا به چه قيمت


يك عمر جدايي به هواي نفسي وصل

گيرم كه جوان گشت زليخا به چه قيمت


از مضحكه دشمن تا سرزنش دوست

تاوان تو را مي‌دهم اما به چه قيمت


مقصود اگر از ديدن دنيا فقط اين بود

ديديم، ولي ديدن دنيا به چه قيمت

ف. نظری

 



موضوعات مرتبط: [sc:Category_Name][sc:Category_Posts]

تاريخ : دوشنبه 26 تير 1391 | 6:52 | نویسنده : رامیلا | 0 دیدگاه

تو را از زبان پرندگان نیایش می کنم

وقتی که کنج قفس نشسته اند

یا در سینه اسمان پرواز می کنند وقتی از کاسه ای سپید یا از چشمه ای اب می نو شند

وقتی پرواز یاد می گیرند یا وقتی از پرواز کوچ خسته بر شاخه ای می نشینند

تو را از زبان پرندگان نیایش میکنم وقتی چشم می گشایند و به اسمان نگاه می کنند



موضوعات مرتبط: [sc:Category_Name][sc:Category_Posts]

تاريخ : يکشنبه 10 ارديبهشت 1391 | 12:16 | نویسنده : رامیلا |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد

ابزار متحرك زیباسازی وبلاگ